سال نو مبارک

اول از همه سال نو مبارک. شروع دهه هم هست :) اینم مبارک باشه و اینکه دهه خوبی! داشته باشید.
یه چند وقتی هست که اینجا ننوشتم و امروز تصمیم گرفتم که بنویسم دست کم به بهونه تبریک سال نو. دلیل ننوشتنم هم این نیست که مثلا خسته شدم یا قصد دارم که دیگه ننویسم، مشکلیه که دیگران درست کردن.
جایی که من ازش هاست رو خریدم، بدون اجازه هاست منو ورداشتن اوردن توی ایران، حالا هم پیله کردن که مشخصاتتو بده، کپی شناسنامه و این چیزها. من کلا فعالیت سیاسی نداشته و ندارم و نخواهم داشت. کل عشق من برنامه نویسیه ولی اینکه یهو برگردن و بگن مشخصاتتو بده چیزیه که من باهاش کنار نمیام. بودن هاست داخل ایران هم که نگو! کل سرویسها هاپولی (بیتا تازه یاد گرفته نمیدونم از کی ولی زیاد میگه هاپولی!) شدن. توییترم که فیدشو اینجا گذاشته بودم کلا غیر فعال شده. اصولا هر چیز وابسته به توییتر از بین رفته :( حالا هم که فید گودرم دود شده رفته هوا! باقی سرویسها هم که هیچ!. امروزم رفتم تو وب مستر تولز میبینم کلی خطای Timeout هست!! کلا گند زده شده به زحمت این چند وقته! اینه که تصمیم گرفتم ننویسم تا عید بشه :) یه کم وقتم آزاد بشه و بتونم منتقل کنم این وبلاگ رو که دست کم،‌ حالا که دخترم (بیتا) توی یه جای آزاد نیست، این یکی یه جای آزاد باشه، گرچه این آزادی فقط یه توهمه………

سال نو مبارک….

بی اسم دوم :)

وقتی داشتم پست بی اسم رو مینوشتم قاطی کرده بودم. به شدت. طوری که حتی با خودم هم سر دعوا داشتم. اصلا هیچ منظور خاصی نداشتم، و وقتی نظرات دوستان رو خوندم، دوستانی که بیشترشونو حتی نمیشناختم، تازه به این نتیجه رسیدم که نوشتن این وبلاگ برای من لازمه! از این به بعد سعی میکنم هر جا احساس کردم تو یه وبلاگ باید نظر بدم، ختی اگه یک درصد، اینکار رو انجام بدم. خنده داره ولی اصلا فکر نمیکردم این نظرات بتونه تاثیر بذاره و وقت خوندنشون، و دست کم تا یه مدت بعد آرومم کنه.

پست بعدیش، در حقیقت قبلترها نوشته بودمش، معمولا وقتی نوشته چند قسمتی دارم سعی میکنم اول کامل بنویسمش بعد منتشرش کنم. اینه که زمانبندیش میکنم برای یه زمان نسبتا دور،‌ تا قسمتهای بعدیش هم که آماده شد با هم منتشر بشن. منتها این دفعه قسمت دومش تو زمانی که مد نظرم بود آماده نشد.

مادرم خدا رو شکر، خیلی حالش بهتره و این بیشتر از اون چیزی که حتی فکرشو میکردم برام با ارزشه. هرگز اینقدر نترسیده بودم کسی رو از دست بدم…. نتیجه گیری منطقیش اینه که الان یه چند وقتی هست که کوچکترین فرصتی که پیدا میکنم میرم سراغ دوستهام، کسایی که خیلی وقته ازشون بیخبرم، فامیل و کسانی که فقط سالی یه بار میدیدمشون. دلم نمیخواد وقتی یه اتفاقی افتاد فقط به خاطر اون اتفاق ببینمشون، خیلی هم دوست دارم که دیگران هم در مقابل همین کار رو برای من انجام بدن…..

به هر حال یه چند وقتی هست دارم یه کتاب آماده میکنم. هنوز زوده دربارش حرف بزنم، قبلا قصدم این بود که به صورت چاپی منتشرش کنم که الان کلا نظرم عوض شده و میخوام تو فضای مجازی و به صورت رایگان منتشرش کنم.(اگه به انتشار رسید میگم چرا این تصمیم رو گرفتم) اینه که کمتر وقت میکنم به وبلاگ برسم. ولی این فقط یه مدته، من به همین سادگی دست از وبلاگ نویسی نمیکشم :)

– واقعا ممنون. فقط همین!