یک وبلاگ دیگر از یک برنامه نویس دیگر
نوشتههایی با برچسب متفرقه
قالب جدید
آبان ۴م
همونطور که معلومه، قالب رو عوض کردم. هنوز مشکلاتی داره، خود طراح از rtl.css استفاده کرده بود، ولی نه آنچنان کامل که مجبور شدم کمی (یا شاید بیشتر از کمی) دستکاری انجام بدم. ترجمه هم یه مدتی زمان برد و هنوز کامل نیست. البته یه مقداریش هم ترجمه یه آدم ناشناسه که من همینجوری یافتم!!
اگه دقت کنید من برای عناوین از فونت b koodak استفاده کردم که البته با توجه به استانداردهای CSS اینکار رو انجام دادم، و در صورت نبود این فونت مشکلی پیش نمیاد و فونتهای جایگزین استفاده میشه.
در کل اینم تنوعیه که با شناختی که از خودم دارم حالا حالا ها سراغ تنوع جدیدی تو این قضیه قالب نمیرم!!!
ممنون میشم اگه مشکلی تو قالب میبینید گوشزد کنید خصوصا اینکه من با IE تستش نکردم اصلا!!
بازم یادداشت شخصی
مرداد ۱۵م
از اونجایی که بارها گفتم این یه وبلاگ شخصیه که گاهی درباره برنامه نویسی هم توش مینویسم، اینجا اعلام میکنم این یک پست کاملا شخصی است و درباره برنامه نویسی نیست، فقط نظرات شخصی خودم.
اسم گذاری
قبلا میگفتن هر چی بده میگن آقا، آقا گرگه،آقا دزده، آقا روباهه… و هر چی خوبه مییشه خانم، خورشید خانم،مهتاب خانم …اما جدیدا طور دیگهای شده گویا. من کلا آدمی هستم از تلوزیون فراری، منتها دیشب یه جایی گرفتار شدم که یه سریال میدیدن و صاحبخانه وقتی فهمید که من اصلا این سریال رو ندیدم واسه اینکه من این اطلاعات مهم رو از دست ندم!! تمام داستان رو واسم خلاصه گفت!! یه چیزیش جالب بود : همه آدم خوبا (و اونهایی که داشتن منحرف میشدن و آدم بدا گیرشون انداخته بودن)اسماشون عربی بود- محسن، سعید، (اگه اشتباه نکنم حاج ناصر یا یه همچین چیزی) فامیلیشونم عربی بود، کریمی.
آدم بدا، ولی ، همه اسماشون ایرانی اصیل یا دست کم غیر عربی بود، ساسان، سامان، مهران، بیتا! حتی فامیلیشون : کیان.
اسمها تو همین مایه ها بودن ولی من دقیقا نمیدونم همینها بودن یا شاید من پس و پیش کرده باشم بعضی حروف رو، ولی ایرانی بودن و عربی بودن رو اشتباه نمیکنم.
نوستالژی یا عقب ماندگی؟
فرداش، تلوزیون روشن بود که بیتا (دخترم) ببینه. دیدم آهنگی که پخش میشه آشناست، رفتم و دیدم همون پینوکیویی که من ۲۰ سال پیش (شایدم بیشتر!! ) میدیدم گذاشتن واسه بچه من. داستان مساله نیست، پینوکیو داستانیه که مطمئنم یه روز خودم برای دخترم تعریف میکنم، مساله همون نسخه پینوکیوست. با کیفیت کم، همون خطوط سفید عمودی یا افقی گاه و بیگاه و….. حالم بد شد!!! نه اینکه من خاطره نداشته باشم از این چیزها ولی خداییش اگه قراره دخترم هم همونها رو ببینه که من دیدم، اونم تو این عصر!! تف به این پیشرفت. به خدا درجا زدن از پسرفت بدتره گاهی…
کتاب
عصر دیروز، یه کتاب خوندم از دن براون، در حقیقت از همون شخصیت معروفش رابرت لنگدان که با بازی تام هنکس روی پرده سینما هم اومد. قسمت سومش رو خوندم، اولی فرشتگان و شیاطین بود که داستان روون و خوبی داشت. دومیش کد داوینچی بود که حقیقتا داستان قشنگی بود و خیلی خوب هم نوشته شده و به نظر من بهترین این سری هم بود. سومی، سمبل گمشده (یا همون نماد گمشده) بود که حوصله ام رو سر برد. خوشش اومده انگار اینقدر داستان رو الکی بپیچونه و پرش کنه از معما و … آخرش که دیگه داشتم فقط میخوندم که تموم شه! به هر حال، اینم یه کتابه و هر کتابی ارزش یه بار خوندن داره، خصوصا اگه قبلا دو جلد قبلی رو خونده باشی (تاکیدم روی خوندنه، نه دیدن فیلم).
تعطیل تا آخر خرداد
خرداد ۱۳م
بنا به دلایل شخصی و اینکه اصولا فعلا فکری برای مطلب جدید ندارم، فعلا تعطیل تا آخر خرداد که یه کم فرصت پیدا کنم واسه نوشتن مطلب جدید.
بدجوری درگیر یه پروژه جدیدم که اصلا وقت نمیکنم به اینجا سر بزنم، آپدیت کردن پیش کش!
عطا و لقای برنامه نویس
اسفند ۲۳م
یه کتاب داره اخوان ثالث (روحش شاد) به اسم عطا و لقای نیما یوشیج. این کتاب و کتاب دیگه اون بدعت ها و بدایع نیما یوشیج یه جورایی مهر تاییدی بود تو زمان خودش بر شعر نو که خیلی ها داشتن متهمش میکردن به اینکه شعر نیست و از این حرفها. البته منظورم کتاب اوله، همون عطا و لقا.
تو اون کتاب یه چیزایی رو توضیح داده در مورد شاعرهای قدیمی و در آخر در مورد نیمای بزرگ، و گفته اینها، عطای این شاعر هاست. میخوای شعرشونو بخون، نمیخوای عطاشونو ببخش به لقاشون و برو. نخون شعرشونو و به همین سادگی از کنارشون رد شو.
حالا این چه ربطی داره به من که مسلما شاعر نیستم؟ (گرچه خیلی شعر میخونم و یا کلا اینکه خیلی میخونم) آنچنان بی ربط هم نیست.
این روزها همه چی تو عالم برنامه نویسی عذاب آور شده و برنامه نویسها عذابی میکشن گاهی که مپرس!!! علت؟ خدا لعنتشون کنه کمپانی های بزرگ برنامه نویسی رو! مثلا اگه آفیس ورداشته و این حالت استارت منو رو ایجاد کرده (همین ست ریبون توی دلفی جدید) من هم باید واسه یه برنامه ساده و کوچیک یه همچین کاری رو انجام بدم.
اگه مثلا تو Gmail یه امکانی اضافه بشه اونوقت منم باید همون کار رو انجام بدم تو یه سایت ساده که روزانه ۱۰ تا بازدید داشته باشه باید هزار بار خدا رو شکر کنه! آقا من نمیخوام شبیه اونا بنویسم. منم واسه خودم یه روشی دارم. یه جور کار میکنم. اینکه فلان سایت اینطوریه یا بهمان برنامه اونطوری کار میکنه به من چه؟
گاهی وقتها بدتر هم میشه! مثلا یه کاری هست باید سه تا کلیک بکنی تا انجام شه. یه کلیک که یه لیست بیاد، اگه نیازه یه قسمت از اسم کاربرها رو بزنه و بعد یه کاربرو با یه کلیک (یا دوبار کلیک) انتخاب کنی بعد هم تایید و تمام. حالا طرف اومده میگه این سخته!!! کاربر خیلی سختشه!! ۳ تا کلیک!!! (انگار داره از ۳ تن بار یا ساختن اهرام ثلاثه صحبت میکنه!!!) یه کلیک بکنه، اول اسمو تایپ کنه و بعد از یه لیست افتادنی یه کاربر رو انتخاب کنه (مسلما با یه کلیک :o ) یه Enter بزنه و تمام. بابا من نمیفهمم؟ چه فرقی داره؟ این بالش از اون بالش مساوی تره لابد! یه کاربر به این تنبلی اصلا چرا میاد سر کار؟ بشینه یه گوشه تا از گشنگی بمیره خوب!!! من که زیر بار حرف زور نمیرم!
یا اینکه چپ و راست شروع میکنه گیر دادنای بنی اسرائیلی و تازه میگه که من Tester خوبی هستم! یکی نیست بگه که به جای ۱۰۰ تا ایراد الکی ۱ ایراد درست و حسابی بگیر. حرف هم که بزنی میشی غر غرو! (گیرم که باشم، مهم نیست من اینجوریم نمیخوای؟ غلط کردی!!!)
مثلا وسط کار میاد میگه این قسمتو یه کاری کن که Drag & Drop بشه فایل و تو لیست اضافه بشه (به جای دیالوگ معمولی انتخاب فایل، یا در حقیقت در کنار همون) میگن معلمی به شاگردش گفت بنویس الف. ننوشت. کتکش زد ننوشت التماس کرد ننوشت. آخرش پرسید چرا؟ شاگرده گفت اگه بنویسم الف اونوقت تا ی باید بنویسم. قضیه ای تو مایه های همین که میگه Darg & Drop بذار. اینو بذاری فردا میگه خوب حالا یه کاری کن که پنجره بالای همه پنجره ها وایسه. اینکارو که بکنی میگه حالا میگه نه، این مشکل ایجاد میکنه، یه دکمه بذار هر دفعه خواست پنجره رو همه پنجره ها وایسه هر وقت نخواست عادی شه. بعد میگه نه،اینطوری هم نمیشه، یه پنجره کوچیک اضافه کن، تا توی اون که انداخت فایلو خودش اضافه بشه. بعد میگه این پنجره کوچیکه هست، رنگش زیاد جالب نیست چشم (کور شه) کاربر خسته میشه، آبی کن رنگشو. بعد میگه ای وای!!! فلان نرم افزار هم همینو داره اونم آبیه اگه احیانا کاربر اونم نصب کنه ممکنه قاطی بشه سبزش کن. بعد میاد میگه بابا رنگ سبزو از پرچم هم دارن حذف میکنن، قرمزش کن و…. بگذریم از مشکلات و باگهایی که ممکنه به خاطر این قابلیت بدرد نخور پیش بیاد!
بعد از همه این حرفها یواشکی یه کد میذاری که بشمره تعداد دفعاتی که از این قابلیت استفاده شده و بعد میبینی ۳ دفعه استفاده شده که اونم طرف اشتباهی My Computer رو کشیده توش دو دفعه دیگه هم مربوط بوده به Recycle Bin !
خوب بابا جان من اینطوری بهتر میبینم. من، من، نکنم؟ پس بگم چی؟ کاربر کاربر کنم؟ فلان فلان کاربر!! بابا کاربر ها تو ایران نوبرن!! پشت تلفن به یکی گفتم سمت چپ فرم یه دکمه هست، گفت سمت چپ من یا تو!!!!!! حالا اینه که میگم ما برنامه نویسها هم عطا و لقا داریم خوب. بابا هر کی یه روشی داره دلیلی هم نداره روش من با روش فلانی یا فلان کمپانی بزرگ یکی باشه. اینه که هست. میخوای بفرما نمیخوای به سلامت!!
سال نو نزدیکه ولی با این کار و این مشتری که من دارم بعیده برسم پست بزنم، اگه زدم که این تبریک رو میزنم به حسابتون وگرنه سال نو مبارک (پیشاپیش)
لینوکس و شوقی که گم کرده بودم
بهمن ۲۱م
خیلی سال پیش، وقتی برای اولین بار یک کامپیوتر دیدم،بلافاصله فهمیدم که کلا همه زندگی ام عوض شده. شاید قبل تر متوجه شده بودم، وقتی که اول ابتدایی بودم و آتاری را برای اولین بار دیدم و آن بازی هواپیمای معروف را! طوری بود که با اینکه به جای مدرسه در یک دژ نظامی بودیم من از مدرسه فرار میکردم و به این کلوپهای آتاری میرفتم. بچه اول ابتدایی وقتی گردن کلفتهای پنجم مثل سگ میترسیدند از ترکه ناظم و مدیر!! البته همیشه انقدر حواسم جمع بود که گیر نیفتم :) -ریزه میزه بودم، بر خلاف الان، وکلاسها هم که به برکت تئوری فرزند بیشتر کوپن بیشتر ۴۰-۵۰ نفره بودن و یک معلم بیچاره که اگه تا ظهر اسم خودشو یادش میموند شاهکار کرده بود و اصلا نمیفهمید کی هست کی نیست تو این میزای ۴ نفره! البته بگذریم از اون دفعاتی که رفقا زحمت لو دادن رو میکشیدن!
اولین بار،برادر بزرگترم در مورد الگوریتم و کشیدن فلوچارت کمی برایم توضیح داد و طوری شده بود که مثل یک مریض روانی شده بودم، برای هر چیزی الگوریتم مینوشتم ،هر چیزی!
تا بالاخره برنامه نویسی را شروع کردم،به صورت جدی.
کم کم ، غرق شدم. باز هم به صورت جدی.
کم کم معتاد شدم به صورت جدی! و آخر سر متوجه شدم که هیچ لذتی وجود ندارد، شوقی برای یاد گرفتن ندارم، چون خیلی بی معنی شده، چی باید یاد بگیرم؟ اینجا کلیک کن، اونجوری میشه، فلان Api فلان کارو میکنه،همینه که هست! اگه اضافه میخوای بشین ببین فلان کمپانی تغییری میده تو اصل این قضیه؟ به یه باگ برخوردی؟ خوب منتظر شو تا پچش بیاد.
آخرش؟ فلان زبان برنامه نویسی رو با بهمان IDE حرفه ای شدی؟ دمت گرم! ولی شرمندتم، کمپانی صاحبش تصمیم گرفته که کلا از بیخ و بن عوضش کنه! اگه میخوای به روز پیش بری همینه که هست!
اونوقت بود که تصمیم گرفتم! شاید همین بیهودگی بود که تصمیم گرفتم دست بردارم از اون چیزی که بهش میگن راحتی! بهش میکن فراوانی نرم افزار، بهش میگن راحتی نصب درایور، بهش میگن بهترین محیط برای بازی (بازی، شوقی که هنوز هم دارم! میترسم دخترم که بزرگتر شد عاقل اندر سفیه نگاهم کنه! کما اینکه الان خیلی ها اینکارو میکنن.)
آره،یه حقیقته که هنوز مشکل دارم با درایور کارت گرافیکم، هنوز نتونستم خیلی کارها رو به همون راحتی انجام بدم که قبلا انجام میدادم، خیلی چیزها نیست!! آره خیلی بازیها رو از دست دادم! ولی حالا انگار که دوباره دارم از مدرسه فرار میکنم که سری بزنم به کلوپ آتاری کوچه بالایی، انگار هنوز دارم رشوه میدم به هم میزی هام. انگار هنوز دارم واسه حل کردن یه تناسب ساده الگوریتم مینویسم.
نمیدونم شاید با مزه باشه ولی فقط نوشتن یه اسکریپت ساده، خیلی ساده واسه تغییر اسم یه سری فایل بر اساس یه الگوی خیلی ساده باعث شد که این پستو بنویسم. با مزه تر اینکه اینکارو تو ویندوز خیلی ساده با یه دستور ren انجام میدادم و اصلا حتی یک بار هم فکر نمیکردم که انجام چنین کاری، چنین شوقی را برایم ایجاد کند.
واسه خنده، ببینید این اسکریپتو :
#!/bin/sh
for i in *
do
if [ "${i##*.}" = "zip" ]
then
#echo $i appears to be a Zip.
ext=cbz
elif [ "${i##*.}" = "rar" ]
then
#echo $i appears to be a RAR.
ext=cbr
else
#echo $i appears to be a not supported.
continue
fi
j=`echo $i | cut -d . -f 1`
j=$j"."$ext
mv "$i" "$j"
done
حرفه ای ها نخندن! (دوست داری بخندی هم بخند، شاید خوشحال هم شدم!) فقط برای تغییر پسوند آرشیوهای کمیکم، کاری که قبلا اینطوری انجام میدادم :
ren *.zip *.cbz ren *.rar *.cbr
آره، من این سادگی رو نمیخوام. فقط همین!




